X
تبلیغات
قصه های ما و لاکپشتا!
هممون میتونیم تو دنیا ی رویاییه لاکپشتا باشیم!
سلام!

تو این وب داستانای خودم و شما و لاکپشتا ی نینجارو میزارم!

امیدوارم خوشتون بیاد!

برای شرکت در داستان برید تو موضوع:فرمه ثبلت منام برای شرکت در داستان!

بعد اونو تو نظرا برام بفرستین تا تو داستان باشید!!

نظرم خیییییلی بدید!

مخصوصا به این پست !

کپی هم ممنوع!

پروفایل هم فعاله

خبی دیگه بایییییییی تا هاییییییی!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1392ساعت 11:14  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

بدویید اادامه!

از خدا میخوام حلالتون نکنه اگه نظر ندادید و نخوندید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 17:41  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

بدویید ادامه نظرم خیییلی کم میدیدا !!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 15:45  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

بدویید ادامه که حسابی نظر میخوام!

راستی بخونید اااا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 20:9  توسط شهرزاد قصه گو!  | 


منبع عکس:http://forum.animha.ir/thread3942.html

Anime

منبع عکس:http://www.glitters20.com/quotes/category/facebook-covers/anime/

نام:پانی

سن:15

لاکپشت مورد علاقه:مایکی

رنگ:نارنجیه پر رنگ

قدرت:خاک افزاری


نام:جنی

سن:14

قدرت:آتش

لاکپشت مورد علاقه:راف

رنگ:سبز پر رنگ




نام:


اینم حیوونه خونگیش:

عکسای مارکوس:



نام:سوکی

سن:14

لاکپشت مورد علاقه:مارکوس

قدرت:آب

رنگ:صورتی



اینام عکسای عاشقونه از سوکی و مارکوس:




امی:

نام : امی

سن : 14
لاک پشت مورد علاقه : رونالد ( خیلی شبیه مایکیه یه خورده هم مث لئو )
قدرت : آتش
رنگ : نارنجی کم رنگ 


اینم موقعه ی آب افزاریش!

نا


:


نام:تالینا

سن:15
لاکپشت مورد علاقه:دانی
قدرت:اب
رنگ:یاسی

اینا هم عکسای تکیه دانی:



اینا هم چند تا عکس عاشقونه از تالینا و دانی:







اسم:کاتارا
سن:14
لاک پشت مورد علاقه : لئو
قدرت:آب
رنگ:ابی روشن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 14:4  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

تو  این داستان ما هر  چهار او نسور حیاتو داریم.

آب-خاک-آتش و باد-

ما چند تا دختر(هر چه قدر باشه)مهم نیست 4 تا باشه میخوایم تا این قدرتا رو داشته باشن و با لاکپشتای نینجا 

زندگی کنن!

اونجایی که آب و خاک هست میتونیم آب و خاک افزاری کنیم و باد و آتشو هر جا باشیم میتونیم استفاده کنیم!

برای بودن تو داستان این فرمو پر کنین و تو نظرا برام بفرستین فهمیدین؟؟


نام:

سن:

لاکپشت مورد علاقه به جز مایکی(میتونه لاکپشت خیالی هم باشه):

یکی از قدرتا ی آب و خاک و آتش و باد:

رنگ:

عکس:



راستی تو این داستان خاک افزارا به دیگر کشورا حمله میکنن!!

منم تو این داستان خاک افزارم!

خوب دیگه!بایییییی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 13:37  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

اگر خودت نمیتوانی رازت را نگه داری چطور از دیگرا ن 



انتظار داری رازت را نگه دارند؟زیرا خودت بهترین فرد قابل 


اعتماد برای خودت هستی نه دیگران!.......




منبع عکس:http://www.lover3moon.com/vb/showthread.php?t=75793

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 15:12  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

سلام.رمضان بر همگیتون مبارک.امیدوارم بتونید روضه حاتونو کامل  بگیرید و نماز حاتونو بخونید من هم می خواهم روضه بگیرم.شاید نتونم تو رمضون اپ کنم.شاید شما هم همینطور باشید.به حرحال رمضون مبارک.بااااااااااای.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 17:45  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

سلام گلا.درسته امروز باید تو اون یکی وبم اپ می کردم ولی تو این وبم اپ می کنم.        

 در دور دست ها کسی را می بینم                         

                    او کیست؟اوامام حسین است؟  

اری او امام حسین است

                    ای کاش همه ی این ها

در ذهنم نبود یک رویا

                    بلکه در برابر چشمانمبود            

ان وقت صورتت را بوسه باران می کردم

                       ان صورت پر مهر و پر محبتت را

 

 

 

 این شعرو خودم ساختما.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 13:18  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

جشن تکلیفمان بود من و دوستام یه نماز خوندیم.بعد حاج اقا از خدا گفت و گفت که حالا که به سن تکلیف رسیده اید باید قران بخواننید نماز بخوانید و روضه بگیرید.همه با دقت به حرف های حاج اقا گوش می دادند.وقتی حرفایش تموم شد نمایش قول نخور زهرا را تعدادی از بچه ها اجراع کردند.جشن تکلیف یک ساعت طول کشید.وقتی جشن تکلیف تمام شد احساس کردم خیلی به خدا نزدیکشده ام.راستی این مطلب جشن تکلیف من نبود چون من  به سن تکلیف نرسیده ام.منم پانیذ.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 18:24  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

سلام گلا.من دو سه روزی میرم مسافرت.شاید تا جمعه شاید تا شنبه.اگه تا نیستم نظر بارون کنید من هم میام نظر بارو می کنم.بااای.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 13:4  توسط شهرزاد قصه گو!  | 

خدایا به تو پناه می اورم.چون در مشکلات کس دیگری نیست که به او پناه بیاورم.اگر فقیر شدم کمکم کن اگر یتیم شدم کمکم کن.من هم فرمان هایت را اجراع می کنم.در دردسر ها کمکم کن چون من نمی توانم خیلی خوب به داد خودم برسم.خدایا به تو پناه می اورم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 19:55  توسط شهرزاد قصه گو!  |